پیک نیک

جاتون واقعاً خالی، دیروز که تعطیل بود یعنی روز سه شنبه که عید بود ما از فرصت استفاده کردیم
هوا هم خیلی خوب بود با آنا و دایی آرش رفتیم پیک نیک
و ناهارمون رو بیرون توی فضای آزاد
خوردیم داستان از این قرار بود من و بابا اتا و رامیلا خانم دوشنبه شب چون می دونستیم فرداش تعطیله تا دیر وقت بیدار بودیم تلویزیون نگاه کردیم
، البته بابا اتا چون فرداش باید می رفت سرکار زودتر از ما خوابید ما هم هول و هوش ساعت 3:30 صبح بود که دیگه خوابیدیم فردای اون روز که سه شنبه روز تعطیل باشه تا ساعت 10:30 خواب بودیم بعد بابا اتا زنگ زد و حال و احوالمونو پرسید و پیشنهاد داد که برای ناهار بریم بیرون
ما هم که از خدا خواسته قبول کردیم و با آنا و دایی آرش برنامه ریزی کردیم که بریم بیرون
، بابایی منوچهر سرکار بود به خاطر این تصمیم گرفتیم که خودمون بریم خلاصه تا رفتیم جا گرفتیم و نشستیم نم نم بارون هم شروع شد جاتون واقعاً خالی بود
خیلی خیلی خوش گذشت بابا اتا و دایی آرش برامون کباب کردن و ما هم داغ و داغ خوردیم
خیلی خیلی چسبید . 

![]()



![]()



![]()

![]()
این هم نارنگی خوردن رامیلا جونم که آنا جون براش نارنگی پوست گرفته .






بعد از ناهار نشستیم کمی میوه خوردن که مگه شد یک بارونی گرفت که نگو و نپرس، یک رعد و برقی می زد و یک باد سردی شروع به وزیدن کرد که دیگه داشتیم یخ میزدیم البته برای رامیلا لباس گرم برده بودم که تنش کنم، چون قبل از بارندگی شدید هوا گرم شده بود یکدفعه سرد شد من هم چون احتمال می دادم لباس براش بردم، خلاصه مجبور شدیم به خاطر بارندگی برگردیم خونه حسابی هم خیس شدیم ولی خوش گذشته بود، برگشتیم و رامیلا رو بردم حمام و یکمی هم موهاشو مرتب کردم و خوشگل تر از همیشه و تر تمیز اومد بیرون خودش هم که حسابی کیف کرده بود رفت سراغه بابا اتا حسابی براش ناز کرد و دور خودش تاب می خورد که بگه موهامو کوتاه کردم که بابا اتا هم نازشو بخره .





پیک نیک 
